السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

195

سيره معصومان ( فارسي )

ابن سعد گويد : چون مسلمانان به محل يهود رسيدند ، در آن شب تا برآمدن آفتاب دست به هيچ كارى نزدند و دلهاى آنها مىتپيد . يهوديان دژهاى خود را گشودند و عازم كارهاى خود شدند . چون به رسول خدا ( ص ) نگريستند گفتند : محمد و خميس يعنى سپاه و به سوى قلعه‌هاى خود پا به فرار نهادند . رسول خدا ( ص ) مىفرمود : اللّه اكبر . خيبر خراب شد . ما هنگامى كه به جايگاه قومى فرود آييم پگاه بيم‌داده‌شدگان چه بد خواهد بود . رسول خدا ( ص ) به موعظت مردم پرداخت . ابن هشام مىنويسد : رسول خدا ( ص ) ده شب و اندى آنان را محاصره كرد . اوّلين دژى كه فتح شد ، دژ ناعم و سپس دژ قموص و از پس آن دژهاى صعب بن معاذ و وطيح و سلالم بود . اين دو دژ اخير ، آخرين دژهاى خيبر بود كه فتح شدند . ابن هشام سپس گويد : ابن اسحاق گفت : بريدة بن سفيان بن فروهء اسلمى به نقل از پدرش سفيان از سلمة بن عمرو بن اكوع برايم نقل كرد كه گفت : رسول خدا ( ص ) ابو بكر صديق را با رأيت خويش كه سپيد بود ، به يكى از دژهاى خيبر فرستاد تا بجنگد اما ابو بكر نتوانست آن دژ را بگشايد و سرانجام خسته و مانده بازگشت . آنگاه آن حضرت فرداى آن روز عمر بن خطاب را براى اين كار روانه داشت ، عمر هم جنگيد و نتوانست آن را فتح كند و خسته و مانده بازگشت . رسول خدا ( ص ) فرمود : فردا پرچم را به مردى خواهم داد كه دوستدار خدا و رسول اوست ، خداوند فتح را بر دستان او جارى خواهد ساخت . او گريزنده نيست . در سيرهء حلبيه آمده است : در حديثى گفته شده : حمله‌كننده است و گريزنده نيست . وى گويد : آن حضرت پرچم خويش را به مردى از مهاجران داد و او بىآن كه كارى از پيش برده باشد ، بازگشت . سپس آن حضرت پرچم را به يكى ديگر از مهاجران سپرد و او هم بىآن كه كارى كرده باشد ، برگشت . ابن هشام گويد : سلمه مىگويد : پس رسول خدا ( ص ) على را فرا خواند . چشمان على درد مىكرد . پيامبر ( ص ) از آب دهان خويش به دو چشم او ماليد و سپس فرمود : اين پرچم را بگير و با آن روان شو تا خداوند فتح را بر دستانت جارى سازد . سلمه گويد : به خدا سوگند على هروله كنان بيرون شتافت و من به دنبال او روان بودم تا آن كه رأيت خويش را در صخرهء بزرگى كه در پاى قلعه بود ، فرو برد . يكى از يهوديان از بالاى دژ به دو نگريست و پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : من على پسر ابو طالبم . يهودى گفت : سوگند بدانچه بر موسى فرود آمد كه شما ( يهوديان ) مغلوب شديد . على ( ع ) بازنگشت مگر هنگامى كه خداوند قلعه را به دست او گشود . ابو نعيم اصفهانى در حلية الاولياء به سند خويش از سلمة بن اكوع نظير اين روايت را نقل كرده است . حاكم در مستدرك ( ج 3 ص 37 ) به سند خود از سلمة بن اكوع نقل كرده است كه گفت : رسول خدا ( ص ) ابو بكر را به يكى از دژهاى خيبر فرستاد ابو بكر جنگيد اما گشايشى حاصل نشد .